من بزرگ می‌شوم
من بزرگ می‌شوم

من بزرگ می‌شوم

موهای مادربزرگ علی سیاه است. موهای مادربزرگ من هم سیاه است. علی از من بزرگ‌تر است و مرا با یک مشت به زمین می‌اندازد. به مادربزرگ می‌گویم: «پس من کی مثل علی بزرگ می‌شوم؟» مادربزرگ می‌گوید: «وقتی موهای من سفید شود.»

هر روز صبح زود به بالای سر مادربزرگ می‌روم. به موهای او نگاه می‌کنم، اما موهایش سفید نمی‌شوند. ناراحت می‌شوم و به مادربزرگ می‌گویم: «موی مادربزرگ‌ها کی سفید می‌شود؟»

مادرم می‌گوید: «با موهای مادربزرگ چکار داری؟»
مادربزرگ می‌گوید: «همین روزها موهایم سفید می‌شود. همان‌طور که قد آدم‌ها توی خواب بزرگ می‌شود، فکر می‌کنم موی آدم‌ها هم توی خواب سفید می‌شود.»

این روزها مادربزرگ خیلی می‌خوابد. اما موهایش اصلا سفید نمی‌شوند. شاید موهای مادربزرگ علی سفید شده‌اند. هنوز علی از من بزرگ‌تر است. مادربزرگ موهای بلندش را روی سینه‌اش می‌ریزد. قد من تا نوک موهای مادر بزرگ است. یواش یواش از موهای مادربزرگ بدم می‌آید. یک روز کیسه‌ای نمک روی سر مادربزرگ ریختم. او تعجب کرد و گفت: «این جوری که موی کسی سفید نمی‌شود.» با ناراحتی به کوچه رفتم. علی وسط بچه‌ها بود. به من گفت: «هی! بزرگ شدی؟» یک مشت به صورتم زد. دهانم خون آمد و بدوبدو به پیش مادربزرگ رفتم و گفتم: «تا بزرگ نشوم زورم به زور علی نمی‌رسد.» فردای همان روز از تعجب دهانم باز ماند. همه‌ی موهای مادربزرگ سفید شده بود.

‌بدوبدو به کوچه رفتم. علی توی بچه‌ها بود. به او گفتم: «آی! کشتی می‌گیری؟» کمر علی را گرفتم و او را مثل کیسه‌ای پنبه‌ای بر زمین کوبیدم.
شاد و خوشحال به خانه رفتم. مادرم موهای مادربزرگ را شانه می‌زد و می‌گفت: «مگر یک شبه موی کسی سفید می‌شود؟ این همه رنگ‌های قشنگ…»

مادربزرگ پیر شده بود، خیلی پیر! پهلوی او ایستادم. نمی‌دانم موهای او بلند شده بود یا قد من؟ ولی ترسیدم، مادربزرگ با آن موهای سفید خیلی خیلی پیر شده بود.

آن شب تا صبح نخوابیدم. موهای سیاهم را به موهای سفید مادربزرگ زدم تا دوباره موهایش سیاه شوند. خوابم نمی‌برد. توی خواب گریه کردم و به علی گفتم: «یک بار آرزو نکنی موهای مادربزرگت سفید شود. مادربزرگ‌ها با موهای سفید پیر می‌شوند، خیلی زیاد پیر می‌شوند.» علی به من خندید. موهای مادربزرگش سیاه بود. من فهمیدم مادربزرگ‌ها چطور پیر می‌شوند. من و علی هم‌قد بودیم. توی خواب گریه می‌کردم.
مادربزرگ مرا بیدار کرد. توی تاریکی موهایش را نمی‌دیدم، اما لبخندش را دیدم. مادربزرگ‌ها چه قشنگ لبخند می‌زنند..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *