دوشنبه , ۵ اسفند ۱۳۹۸

شعر

امروز غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت

امروز غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت،نخور به خدا حسرت دیروز عذاب است مردم شهر به هوشید…؟؟؟؟؟؟؟ هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تفکر و تواضع بنویسید خدا هستو……… خدا هستو……… خدا هست……….   مولانا   مفیدترینها

توضیحات بیشتر »

سفرت بخیر باشد اما…

شعروقصه

سفرت بخیر باشد اما…. پشت اتوبوس نوشته بود: “سفر بخیر”! پسرک نمی دانست ماشین معنایش چیست؟ از نظر او سفر همیشه خوب بود و خیر! اتوبوس از مقابل ماشینشان گذشت و رفت. پدر پایش را روی گاز گذاشته بود و تخت گاز می رفت. چنان که هیچ ماشینی به گرد سرعتش نمی رسید. لحظه ای بعد در پمپ بنزین وسط اتوبان توقف کوتاهی داشتند و باز هم حرکت! روی دیوار پمپ بنزین جمله ای نوشته بود: “به کجا چنین شتابان؟”. پدر جمله را بلند خواند و بعد پوزخندی زد …

توضیحات بیشتر »

شعر خواستگاری خر !

شعر خواستگاری خر !

شعر خواستگاری خر ! خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهـــــــی بیش برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوســــــت داری خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان ز بین این همه خرهای خشگل یکی را کن نشان چون نیست مشکل خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عر عر نمود و پشتکی زد بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن بگفت مادر …

توضیحات بیشتر »

دلا بیحد چو می نتوان بریدن سوی او ره را

غزلیات شور انگیز شمس تبریزی

دلا بیحد چو می نتوان بریدن سوی او ره را که راهی بس خطرناکست و تو وامانده و تهنا رفیق رهرو ره دان طلب کن اندر این وادی فتاده هر طرف بینی ز خود رایان بسی سرها چراغ معرفت آخر برافروز اندرین ظلمت چو جویی گوهر معنی درین ظلمت علی العمیا ( ۱ ) وفا بر عهدش ار خواهی  میان بندگی بر بند هوای وصلش ار داری برآزین خاکدان بالا چو قلب گرمت اندر گاو پیکر در کمین دارد اساس مرگ کن چون کرم عزلت جوی ازغوغا چو گفت …

توضیحات بیشتر »

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

اشعار شور انگیز مولوی

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ز روزن سر در آویز چو قرص ماه خوش سیما در آید جان فزای من گشاید دست و پای من که دستم بست و پایم هم تب هجران پا برجا بدو گویم بجان تو که بی تو ای حیات جان نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا و گر از ناز, او گوید برو از من چه میخواهی؟ ز سودای تو می ترسم که پیوندد بمن سودا برم تیغ و کفن پیشش …

توضیحات بیشتر »

اگر بی عشق شمس الدین گذشتی روز و شب مارا

مولوی

اگر بی عشق شمس الدین گذشتی روز و شب مارا   اگر بی عشق شمس الدین گذشتی روز و شب مارا فراغت ها کجا بودی ز دام هر سبب مارا تب شهوت برآوردی دمار از ما  زتاب خود اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را نوازشهای عشق او, لطافت های مهر او رهانید و فراغت داد از رنج و نصب مارا زهی این کیمیای حق هست از مهرجان او که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب مارا عنایت های ربانی از بحر خدمت …

توضیحات بیشتر »