چهارشنبه , 20 ژانویه 2021

بایگانی برچسب: شمس تبریزی

دلا بیحد چو می نتوان بریدن سوی او ره را

دلا بیحد چو می نتوان بریدن سوی او ره را

که راهی بس خطرناکست و تو وامانده و تهنا

رفیق رهرو ره دان طلب کن اندر این وادی

فتاده هر طرف بینی ز خود رایان بسی سرها

چراغ معرفت آخر برافروز اندرین ظلمت

چو جویی گوهر معنی درین ظلمت علی العمیا ( 1 )

وفا بر عهدش ار خواهی  میان بندگی بر بند

هوای وصلش ار داری برآزین خاکدان بالا

چو قلب گرمت اندر گاو پیکر در کمین دارد

اساس مرگ کن چون کرم عزلت جوی ازغوغا

چو گفت لیس للانسان الا ماسعی ( 2 ) خالق

بیفکن دانه امروز تا آن بدروی فردا

بقدر خر دلی گفتی بده جاییم در خاطر

تو چون گوی چو خر دل شو دهندت جا بخاطر ها

تو را هر سو بسوداها دل صد پاره آواره

اساس قرب میسازی بدین کالا زهی سودا

بیا گر طالب شمسی مس خود را گدازی ده

مس خود را بیا زر کن با کسیر ( 3 ) نظر خود را

1- کورکورانه

2- برای انسان هیچ چیز بالاتر از سهی و کوشش نیست

3- کیمیا, جوهری که ماهیت جسم را متغیر سازد.

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

ز روزن سر در آویز چو قرص ماه خوش سیما

در آید جان فزای من گشاید دست و پای من

که دستم بست و پایم هم تب هجران پا برجا

بدو گویم بجان تو که بی تو ای حیات جان

نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا

و گر از ناز, او گوید برو از من چه میخواهی؟

ز سودای تو می ترسم که پیوندد بمن سودا

برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن

گر از من درد سرداری مرا گردن بزن عمدا

تو میدانی که من بی تو نخواهم زندگانی را

مرا مردن به از هجران که بیزدان کاخرج المولا

مرا باور نمی آید که از بنده تو بر گردی

تويی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا

رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده

رباب و دف به پیش آور اگر نبود ترا سرنا

رها کن ماجرا یکدم که من مردم دلا از غم

مبادا کز سر مستی شهم گوید برو برنا

نباید قدر موری آنکه پندارد شهی او را

مگر اکرام شاهنشه کند اکرام موری را

زهی شاه قدیم ما زهی میر کریم ما

زهی دولت ندیم ما گر این زندان شود صحرا

طبیب عشق نبضم را بدید و گفت زین سودا

همه عالم از این غوغا بماند همچو بو دردا

خموشی را گزیدم من بدندان لب گزیدم من

نگویم بیش از این هرگز نه از وامق نه از عذرا

الا ای شمس تبریزی بدور عاشقان بنشین

که مولانای رومی را تو کردی واله و شیدا.

 

 

پایان.